یک تشکر ویژه از جناب "فرشته شیطون" به خاطر لطفش که عکسهای جَنگهای تبلیغاتی را برام برش گردوند.

حکایت 
 
روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي
شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب
اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را
نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شياد
نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و
نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين
شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك
باسواد و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد
آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود.

شياد به معلم گفت: بنويس
مار   
معلم نوشت: مار
نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند
متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به
جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.

 
شرح حكايت :

اگر مي خواهيم بر ديگران تأثير بگذاريم يا آنها را با خود همراه كنيم.

بهتر است با زبان، رويكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنيم.

هميشه نميتوانيم با اصول و چارچوب فكري خود ديگران را مديريت كنيم.

بايد افكار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پيشينه آنان ترجمه كرد و به آنها داد.

 

خشم کن اما ز فریادم مپرهیزان
من که فردا خاک خواهم شد چه پرهیزی
خوب می دانم سر انجامم چه خواهد بود



پی نوشت. عکسهایی که مربوط به جَنگهای تبلیغاتی بود در کمال نا باوری فیلتر شده سایتی که این عکسها را انتخاب کرده بودم ازشون

خاله ریزه جونم ببخشید فیلترینگ ایران هست دیگه!

خاله خوشحال شدی حسابی؟ پس از فرشته شیطون خیلی تشکر کن.